روز معلم
جشنهای روز معلم من را معذب میکند!
این حس بد را در هیچ نوع جشن دیگری در مدرسه ندارم.
قبل از هر چیز، باید به اینکه در چند مدرسه مشغولم و زمان جشن همه آنها اغلب روی هم می افتد و روز پر زحمت و افسوسی برایم میسازد، اشاره کنم. دوم اینکه ۱۲ اردیبهشت به دومین چهارشنبه ماه و زمان روضه هم خیلی نزدیک است و اغلب، این هم تداخل جدی ایجاد میکند و من را از رفتن منع میکند. دانش آموزها اصرار میکنند و من نمیتوانم چند پاره بشوم و همزمان چند جا باشم. لاجرم بعضی ناراحت میشوند و شاید اصلا فکر کنند برای من مهم نبوده. ولی واقعا مهم است. هیچ چیز به اندازه دیدن نتیجه زحمات بچه ها در مدرسه برای من مهم نیست. اما واقعا گاهی رسیدن به چند برنامه غیر ممکن می شود.
اما از این دو تا مهمتر خود جشن است.
در این جشنها معمولا بچه ها کلیپها، مسابقهها، مصاحبهها و متنهایی برای معلم ها آماده میکنند.
روال این است که در هر کلیپ وقتی عکس معلم ها نمایش داده می شود بچه ها برای معلم های محبوبشان جیغ می کشند و دست می زنند. همین طور وقتی معلم ها وارد می شوند.
طبیعتا حجم دست و جیغ و هورا برای معلمهای مختلف یکی نیست و برای بعضی به وضوح کمتر یا بیشتر است. همینطور میزان حضور در کلیپها. همینطور میزان مورد توجه بودن برای مسابقه و مصاحبه ها...
اینجا است که من منقبض، معذب و چروک می شوم. دوست دارم زودتر برنامه تمام شود. شرمنده می شوم از آنجا بودن و به فکر فرو می روم...
خیلی فرایند سخت و تلخی است.
دو حالت بیشتر ندارد
یا تو آن کسی نیستی که برایت دست و جیغ بلند می زنند. در کلیپ ها نیستی، در برنامه کمرنگی...
این، حس عدم کفایت و مقایسه شدن با معلمهای اصطلاحا محبوب را در انسان زنده میکند:
"من واقعا معلم بدی هستم
بچه ها دوستم ندارند
در برابر فلانی و فلانی من چه چیزی برای عرضه دارم؟!"
پس تو برای گرفتار نشدن به این احساس طبیعتا دوست داری معلم محبوب باشی و صدای دست و جیغ بلندتری را بشنوی و همه بفهمند چقدر بچه ها تو را دوست دارند.
این حالت دوم حس مشمئز کنندهی خودنمایی، خود خواهی، ریا، فخر فروشی و در مجموع آدم نبودن را در انسان شکل میدهد و از حالت اول به مراتب بدتر است...
برای همین به نظرم اساسا این جشن ها یک جای کارشان میلنگد.
یا من به نحوی معیوبم که در آنها معذب می شوم و دوست دارم هر چه زودتر آنجا را ترک کنم...
و هرسال متاسفانه این لحظات سخت و پرفشار، تکرار میشود.