سال ها بود اینقدر طولانی کنار هم ننشسته بودیم و برایم حرف نزده بودی...

حرف زده بودی اما تنهایی نبود. توی جمع.. جلوی همه!

نه... من خود خود تو را تنهایی، سال ها بود که نداشتم. با من که بودی غریب بودی. نمی دانم من غریبی می کردم یا تو... اما حرف هایت به گوشم نرسیده خشک می شد. سال ها بود توی سکوت... تاریکی... چشم در چشم نگاهم را به نگاهت ندوخته بودم. حوصله نمی کردم یا می ترسیدم حوصله نکنم وقتی از نگاهت چیزی نمی فهمم... نمی دانم. اما سال ها بود و این سال ها خیلی سخت گذشته بود!

 اوایل، حرف که می زدی زوم می کردم روی مخرج واژه ها! چشم هایم را کمی تنگ می کردم که هیچ چیزی جز واژه هایی که از لب های تو بیرون می آید را نبینم. مثل کسی که مشغول لبخوانی باشد. خیره می شدم به تو با سری که به سوی تو کشیده شده و کمر قوز کرده... مثل کارآگاهی که خم شده روی یک اثر انگشت و نمی خواهد هیچ چیز جز او را ببیند! تو آرام و شمرده حرف می زدی. من مثل مادری که وقت غذا دادن به بچه، دهان خودش را ناخودآگاه باز و بسته می کند... با هر حرکت تو بی اختیار لب هایم را شبیه کلماتت تکان می دادم... یکی من را می دید فکر می کردم دارم چیزی می گویم. اما چیزی نمی گفتم. حرف های تو را توی دهانم می چرخاندم!

یک شب ناگهان متوجه شدم دهانم دیگر تکان نمی خورد. مدتی بود به تو چشم دوخته بودم ولی لب هایم بسته بود. سفت و به هم چسبیده! آن شب بود که برای اولین بار جرأت کردم دوباره به نگاهت چشم بدوزم... ناامید از فهم. زاویه چشم هایم را با تردید و ذره ذره چند درجه تغییر دادم. از مخرج واژه ها به مخرج نگاه ها.. راستی تو وقتی با من حرف می زنی کجا را نگاه می کنی؟!

می ترسیدم. شک داشتم که چشم برداشتن از کلمات تو کار درستی باشد. تو حرف می زنی و نمی فهمم! چطور نگویی و بفهمم؟!؟ اما نگاهت را که دیدم دلم محکم شد. کجا را نگاه می کردی؟! جایی که خیلی دور بود. اما به چشم های تو که نگاه می کردم نزدیک می شد...

از چشم های تو می رفتم در افق نگاهت. می نشستم کنار رودهایی که به آنها چشم دوخته بودی، بارانی که از آن حرف می زدی، کوه هایی که بلند و محکم و استوار بودند...

سال ها بود این همه به نگاه تو و نگاه کردن به تو فکر نکرده بودم!!

تو را نمی دیدم!

حالا ولی دوباره اجازه ملاقات دادی... دوباره مقابل چشم هایم نشستی... حالا تو را می بینم... تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم...

من دست بردار نیستم از این ملاقات عاشقانه... به خدای موسی بگو این سی شب را با ده تای دیگر کامل کند... به خدای موسی بگو اجازه بدهد کنار او بمانم... آن پایین گوساله های درخشان سامری من را میخورند. بگو ده تا و ده تا و ده تای دیگر به من فرصت بدهد...

 

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم