تماس فرت!

آقا مهدی زنگ زد که خونه رو داریم خالی میکنیم که اجاره بدیم. یه عالمه وسیله روضه اینجا هست. گفتم من مشهدم تا یکشنبه. قرار شد یکی بره بگیره وسایل رو. تماس رو قطع کردم و فروریختنم شروع شد.

انگار تازه فهمیدم چی گفته و چی گفتم!

تازه دردم گرفت.

تلخ شد ذهنم...

فرزانه رفته و دیگه برنمیگرده! همه اون وسایل ریز ریز که با ذوق برای روضه گرفته بوده به من ارث رسیده. باید برم دم خونه شون و اموال روضه رو از شوهرش بگیرم. شبیه همون وقت ها که میگفت من مردم فلان کن و بیسار کن... اگر بود رو هر کدوم این وسایل غیرت داشت. به وقتش بهم میداد که ذوق کنم. دلم ذوب میشه... میریزه تو ریه هام. نفسم بالا نمیاد.‌‌.. میرم پشت پنجره قطار به ستاره ها نگاه میکنم و سعی میکنم جلوی اشک هام رو بگیرم.

ساعت ۹ با بچه ها قرار دعای کمیل داریم توی کوپه ۸ سالن ۲. فاطمه زهرا صرامی برامون مداحی میکنه. خودم رو از بالا میبینم و مثل چی گریه میکنم... یه رزمنده ی تنهای دل شکسته. سه شب تو مسجد میخوابه سه شب تو حسینیه یه شب تو قطار... یه آواره واقعی... یه مهاجر که هم رکابش رو از دست داده. آلاخون والاخون شده... چندماهه که مبل های زرشکی خونه رنگ روضه رو ندیدند؟ چی شد که از مهر آواره شدیم این شهر و اون شهر؟!

خدا... حساب اشک بنده هات رو داری... پس خیالم راحته!

جان

منظورم از این جان... روح نیست

منظورم تویی

که وقتی آمدم در خانه ت

با وسواس ثبت نام کردم. منتظر شدم وسیله جمع کردم . و ته قلبم گفتم: خدا!! توی خونه ت یه جا برای منم هست؟!

توگفتی: جان!

گفتم خدا... گفتی جان...

گفتم خدا...گفتی جان...

حالا تو گفتی بیا... من آمدم ولی تاب لبیک ندارم. چطور قرار است وقتی صدایم میکنی بگویم بله وقتی در تمام عمرم بر هیچ تصمیمی استوار نمانده ام...

خدای جان گفتن های از ته دل...

توی این صبح شبیه احرام. توی این لحظه های نیت و دوام... توی این موقعیت عجیب... در برابر صدای تو ام

کمکم کن بگویم جان! مثل تمام عاشقان جهان...

مهاجران

از جهان عادت ها فاصله گرفتن

آمدن و با تو تنها شدن، توی خیلی قصه های تو هست.

خدایی که با موسی ۳۰ شب قرار گذاشتی و بعد تمدیدش کردی به چهل شب

خدایی که اصحاب کهف رو جادوانه کردی، چون از شهر دور شدند و اومدند پیش خود خودت

خدایی که وقتی خواستی کلمه بزرگی به اسم مسیح رو به مریم بدی، بهش گفتی از همه جدا شه

من

از همه جدا شدم...

اگر چه من همه دلم رو با خودم نیاوردم... زورم به دلم نمی رسه. واقعا زور من به دلم نمی رسه. میخوام با تو تنها باشم ولی دلم اون بیرونه...

حالا که مهمون خونه ت شدم. قبل از اینکه در رو پشت سرم ببندی، لطفا... دلم رو از پشت در بردار. بتکون... خلوتش کن و با دست های خودت نخ تعلقش به همه چیز رو قطع کن...

یه گره محکم بزن به خودت... محکم و ماندگار...

دام

می دونی از چی گریه م میگیره...

از اینکه تو خدایی میکنی، بدون اینکه برات مهم باشه من چقدر آدمم. من هر فرار میکنم ازت. تو میگی اشکال نداره. بازی قشنگیه. میام میگیرمت...

الان چقدر خوشحالی که برگشتم تو آغوشت؟

شبیه مادری که بچه اش رو گم کرده و منتظر بوده

نگام میکنی و لابد با خودت میگی چه خوبه ک اینجایی... چه خوبه که اینجایی...

من از فکر کردن به تو وقتی که مقابلت نشستم گریه م میگیره...

از اینکه چقدر دلت برای من تنگ شده بود؟ چقدر نقشه کشیدی؟ یعنی واقعا چقدر دوستم داری؟ چقققدر کار کردی تا من رو بکشونی اینجا؟!

تو بهترین صیاد دنیایی... چقدر عاشق شکارت هستی...چقدر آدم دوست داره شکار تو باشه... به خدا اگر یه روز از گرفتن من دست بکشی، می میرم... من اصلا فرار میکردم که تو بیشتر نگاهم کنی... اگر میدونستم دام تو اینقدر شیرینه، همه عمر خودم رو به دامت می انداختم!

سلام

خانه خانه ی توست

اما من از در که اومدم به همه سلام دادم. اما به تو... نه!

اصلا یادم نمیاد آخرین باری که فقط رو به سمت خودت ایستادم و گفتم سلام! کی بوده...

من دلم هیچ وقت برای خودم تنگ نشده. چه برسه برای تو؟

من به خودم هم خیلی وقته سلام ندادم... حال خودم رو نپرسیدم. اصلا از کجا معلوم تو من رو یادت باشه؟!

خجالت میکشم ابن رو بگم...

آخه ... توی خونه ت نشستم... روی فرشت... چقدر بی معرفتم من! چه مهمون تلخی ام من...

خدای شیرین من... سلام!

چیدمان

لطفا من را برسانید

و وقتی خوب رسیدم، آنگاه بچینید!

دریای اشک

حالا دیگه جلو آدم ها گریه میکنم... میگذارم اشک هام بیان... اگرچه هنوز راحت نیستم ولی دیگه اون ماجده‌ی قبل هم نیستم!

اگر گریه نکنم غرق میشم

رقت انگیز

یکی از دور داره میدوه به سمتم. دارم میترسم. معلوم نیست چی از جونم میخواد؟ چرا اینقدر سرعتش زیاده ؟ اون چیه تو دستش؟ یه میله بلند توی دستشه... دیگه خیلی بهِم نزدیک شده. انگار دست و پام رو بستن... نمی تونم فرار کنم! به چند قدمی من که میرسه، میله رو میبره بالا و با قدرت می‌کوبه توی سر من! درد مثل موج انفجار، کل وجودم رو میبره هوا و می اندازه زمین. مغزم از چشمم انگار میزنه بیرون... چشم هام رو که با شدت رو هم فشرده بودم باز میکنم.

ساعت ۵ صبحه... تازه اذان شده... ساعت ۶ و نیم باید از خونه راه بیفتم که به کلاسم برسم... اما چشمم از شدت درد دوباره بسته میشه. دوباره صحنه پایین اومدن میله میاد جلو چشمم و درد مثل دارکوب محکم به وسط چشمم نوک میزنه و تا استخوان جمجمه م میره... چشم هام رو باز میکنم، بدتر میشه... می بندم شدت میگیره...

یک صبحِ بی هیچ دلیلی میگرنیِ ساده!

****

منتظرم سخنرانی شروع بشه. هوا گرفته است و بوی نم میاد. محل نمیدم. ولی مغزم به خودش میگیره. با هر نفس، اون یه تار موی دردی که روی پیشونیم کشیده می شد انگار کلفت تر میشه. طناب میشه. ریسمان میشه. چشمم از درد بسته میشه. هنوز سخنرانی من شروع نشده. میرم بیرون هوا بخورم. قرصم رو نیاوردم. حس میکنم سرمای هوا حالم رو جا میاره. اما چند لحظه بعد دوباره درد می پیچه توی فک و جمجمه م... سرم رو میذارم به دیوار... مثل بچه ها گریه میکنم. سرم رو یواش یواش میزنم به دیوار... انقدر درد زیاده که هیچ دردی از این برخورد حس نمیکنم. محکم تر میزنم.. بازم حس نمیکنم. گردنم رو صاف میکنم و سرم رو بالا میگیرم که فقط بالا نیارم. اشک هام بی هوا میان. میدونم چرا دارم گریه میکنم. به حال رقت انگیز خودم. به اینکه با هر سردرد دوباره بهم ثابت میشه که چقدر ناتوانم. آدم ها رد میشن. دلشون برام می سوزه. وقت حرف زدن منه. عاجزم. سریع یکی رو به جام می فرستم. سرم انگار دیگه مال خودم نیست. از همه نورها فراری ام. به همه چراغ های روشن، ماشین هایی که نور بالا میدن، چراغ قوه های موبایل توی تاریکی جلسه ها، فحش میدم و به خودم می پیچم تا قرصم به دستم برسه...

****

گفت : الهی بگردم!

و اومد دلداری بده. ادامه داده: میدونی که سر درد کفاره گناهان آدمه!

نمی دونم منظورش این بود که "عوض این همه دردی که می کشی پاک میشی!" یا اینکه "لامصب خب کمتر گناه کن!"

هر چی بود از شنیدنش گریه م گرفت!