از جهان عادت ها فاصله گرفتن

آمدن و با تو تنها شدن، توی خیلی قصه های تو هست.

خدایی که با موسی ۳۰ شب قرار گذاشتی و بعد تمدیدش کردی به چهل شب

خدایی که اصحاب کهف رو جادوانه کردی، چون از شهر دور شدند و اومدند پیش خود خودت

خدایی که وقتی خواستی کلمه بزرگی به اسم مسیح رو به مریم بدی، بهش گفتی از همه جدا شه

من

از همه جدا شدم...

اگر چه من همه دلم رو با خودم نیاوردم... زورم به دلم نمی رسه. واقعا زور من به دلم نمی رسه. میخوام با تو تنها باشم ولی دلم اون بیرونه...

حالا که مهمون خونه ت شدم. قبل از اینکه در رو پشت سرم ببندی، لطفا... دلم رو از پشت در بردار. بتکون... خلوتش کن و با دست های خودت نخ تعلقش به همه چیز رو قطع کن...

یه گره محکم بزن به خودت... محکم و ماندگار...