تابستان

اول: هر انسانی، دوستان و دشمنانی دارد.در ضعیف بودن انسان همین بس که برای شناخت دشمنش باید آموزش ببیند و اگر مربیان خوبی نداشته باشد، تا وقتی خنجر تا ته توی پشتش فرو نرفته، دست از دوست داشتن دشمن یا دشمنی با دوست برنمی دارد. کاری که حتی یک بچه لاک پشت یا جوجه تیغی نابالغ هم به راحتی از همان کودکی از پسش برمیاید.

دوم: روزهای تعطیل برای ما گاهی مثل دوستانی دلسوز عمل میکنند و فرصت پیش رفت و تفکر و مطالعه را فراهم می کنند و گاهی شبیه دشمنانی کینه توز به جان ثانیه های گرانقیمت عمرمان می افتند و تا یکی یکی همه شان را تباه نکنند، دست برنمی دارند.

سوم: در روزهای تعطیل بیش از هر زمان دیگری ممکن است به اراده و عزم نجات بخش خودمان امیدوار شویم یا از بی ارادگی و ناتوانی در دوستی با خود و دلسوزی برای ثانیه هایمان، بترسیم. ما می توانیم بزرگترینِ دشمنان خودمان بشویم و قتل عمدی روزهای پربرکتی از بهترین سال های عمرمان را گردن بگیریم. قتلی که خون بهایی ندارد و حسرتش همیشگی است.

بعد از خداحافظی

بدیِ لذت وصل، به غم هجری است که پس از آن می‌آید... غم هجر بزرگترین امتحان بشر از اول خلقت بوده و هست. کسی که از پس غم دوری بر بیاد، از پس همه چیز بر میاید.کسی که بخواهد خودش را فولاد آبدیده‌ی درد هجران کند، لازم است در شوق وصل کسی یا چیزی فرسوده شده باشد و لذت رسیدن و بودن و ماندن را چشیده باشد. وگرنه، از دنیا بریده ها، تسلطشان بر هیچ غم هجری پشیزی نمی ارزد. خوش به حال مشتاق های عاشقی که "می رسند" و شیرینی بودن در کنار مطلوب را می چشند و بعد صبوری میکنند در دوری از او یا آن‌...و امیدوارانه انتظار وصل دوباره را می ‌کشند.

منِ او

معصومه مادر شد، اما هیچ وقت شبیه بقیه مادرها نشد. این را همان وقت که ضحی و محمد رضا را با لطایف الحیلی فرستادیم خانه همسایه تا دو کلام با خیال آسوده با هم اختلاط کنیم فهمیدم. همان لحظه ای که در آپارتمان را بست و ناگاه به سمت من آمد و شبیه بازیکن والیبالی که پاس را خوابانده باشد توی زمین حریف، با نیش باز، دو کف هر دو تا دستش را گرفت سمت من که با دو دستم بکوبم رویش و بعد پیروزمندانه همدیگر را در آغوش گرفتیم که آخ جان راحت شدیم...در حالیکه آنها بچه هایش بودند و بقیه مادر ها اگر بودند یک حال وای پاره تنمی داشتند که روی مخ من بود!!اضطراب معصومه در لحظه هایی که باید با هم باشیم ولی بچه ها هستند، نگاه نگرانش، ابروهای ۸ شده اش، و شادی اش در لحظه دک کردن بچه ها، معصومه را مال من میکند. همان معصومه‌ی سال های پیش دانشگاهی و دانشگاه تهران. همان معصومه دهه ۸۰. معصومه ‌ی من!

ش ه ر

شهری که در آن هیچ شوقی نداری تا چشم بگردانی و در انتهای هر بلوار و خیابانی، نور طلایی گنبد و گلدسته ها را پیدا کنی، پوچ و به درد نخور است. درست مثل شهری که هیچ یک از میلیون ها خانه اش، خانه مادر تو نیست!

نوزده هزار و چهارصد و هشتاد و نه، قشنگ تر نبود؟!

امروز شنبه است

شنبه ۶ خرداد

اگر امروز مثل بقیه شنبه ها با هم جلسه داشتیم، براش کیک می پختم. به هر جون کندنی بود یه کادویی میگرفتم. چون سخت پسند بود و برای هر چیزی یه اما و اگری داشت، میگم جون کندن. جدی جدی تولدش برام استرس می آورد. از مدت ها قبل. برام مهم بود، هدیه و مراسم تولدش رو بپسنده. میگفت من سخت پسند نیستم. ولی هیچ کس جز خودش این جمله رو تایید نمیکرد.

به بهانه جلسه می اومد خونه مون. چراغ ها رو روشن نمی کردم. خونه رو نیمه تاریک دوست داشت. با نور اذیت میشد. کولر رو از یک ساعت قبل روشن میکردم. شاید یه شمع با کیک می گذاشتم رو میز. شاید مثل پارسال میز رو پر شمع می کردم. شاید کادوش رو اولش میدادم. یا نه می گذاشتم از گرما شکایت کنه. به تابستون فحش بده. روسری و جوراب هاش رو بکَّنه بندازه اون طرف. لبهاش خشک. زیر چشم هاش سیاه. صبحانه خوردی؟ نه! ناهار خوردی؟! هیچی نمیخوام. آب بده. بیا صحبت کنیم باید برم...

بعد کادوش رو می آوردم.

یه چیز خنک! یا یه وسیله ای برای تسکین درد. شاید یه ماگ پر از شربت توت فرنگی که خودم پختم...

کیک رو نگاه میکرد. من رو نگاه میکرد. به کیک یا شمع ها یا کادوش خیره می شد. لب هاش رو روی هم فشار میداد. پره های بینیش می لرزید. کمی گریه میکرد. کمی حرف می زد. دوباره خیره میشد و لب هاش رو فشار میداد روی هم.

اگر امروز مثل بقیه شنبه ها با هم جلسه داشتیم، دسته گل آلستر رو به خودش میدادم نه مامانش. از دیدن دخترش دلم قنج میرفت نه اینکه مچاله بشم تو خودم. فرقم رو از راست باز نمی کردم. می گذاشتم از وسط خودش باز شه. همون جوری که دوست داشت. بهش پیام میدادم. می گفتم که چقدر برام عزیزه. برام برگ می فرستاد و گریه میکرد. با هم از ورم دست و پاش حرف میزدیم. به اتفاقات روز بد و بیراه میگفتیم. چای ایرانی پررنگ براش دم می کردم و...

این ها همه ش یک طرف!

اگر امروز مثل بقیه شنبه ها با هم جلسه داشتیم، اون ها ۱۹ هزار و ۴۸۹ نفر می موندند و یکمی جمله‌ی خبر طولانی‌تر می شد. اما خیلی چیزها توی این دنیا فرق میکرد...

پ.ن: رئیس‌پلیس راهور: پارسال ۱۹ هزار و ۴۹۰ نفر در تصادفات جان باختند که نسبت به ۸،۷ سال گذشته روند افزایشی داشتیم
@Farsna

پ.ن۲: همه اون ۱۹ هزار و ۴۸۹ نفر دیگه هم عزیز دل کسی بودند. کاش کلا صفر بود. کاش چنین عددی در هیچ گزارشی نبود.