امروز شنبه است
شنبه ۶ خرداد
اگر امروز مثل بقیه شنبه ها با هم جلسه داشتیم، براش کیک می پختم. به هر جون کندنی بود یه کادویی میگرفتم. چون سخت پسند بود و برای هر چیزی یه اما و اگری داشت، میگم جون کندن. جدی جدی تولدش برام استرس می آورد. از مدت ها قبل. برام مهم بود، هدیه و مراسم تولدش رو بپسنده. میگفت من سخت پسند نیستم. ولی هیچ کس جز خودش این جمله رو تایید نمیکرد.
به بهانه جلسه می اومد خونه مون. چراغ ها رو روشن نمی کردم. خونه رو نیمه تاریک دوست داشت. با نور اذیت میشد. کولر رو از یک ساعت قبل روشن میکردم. شاید یه شمع با کیک می گذاشتم رو میز. شاید مثل پارسال میز رو پر شمع می کردم. شاید کادوش رو اولش میدادم. یا نه می گذاشتم از گرما شکایت کنه. به تابستون فحش بده. روسری و جوراب هاش رو بکَّنه بندازه اون طرف. لبهاش خشک. زیر چشم هاش سیاه. صبحانه خوردی؟ نه! ناهار خوردی؟! هیچی نمیخوام. آب بده. بیا صحبت کنیم باید برم...
بعد کادوش رو می آوردم.
یه چیز خنک! یا یه وسیله ای برای تسکین درد. شاید یه ماگ پر از شربت توت فرنگی که خودم پختم...
کیک رو نگاه میکرد. من رو نگاه میکرد. به کیک یا شمع ها یا کادوش خیره می شد. لب هاش رو روی هم فشار میداد. پره های بینیش می لرزید. کمی گریه میکرد. کمی حرف می زد. دوباره خیره میشد و لب هاش رو فشار میداد روی هم.
اگر امروز مثل بقیه شنبه ها با هم جلسه داشتیم، دسته گل آلستر رو به خودش میدادم نه مامانش. از دیدن دخترش دلم قنج میرفت نه اینکه مچاله بشم تو خودم. فرقم رو از راست باز نمی کردم. می گذاشتم از وسط خودش باز شه. همون جوری که دوست داشت. بهش پیام میدادم. می گفتم که چقدر برام عزیزه. برام برگ می فرستاد و گریه میکرد. با هم از ورم دست و پاش حرف میزدیم. به اتفاقات روز بد و بیراه میگفتیم. چای ایرانی پررنگ براش دم می کردم و...
این ها همه ش یک طرف!
اگر امروز مثل بقیه شنبه ها با هم جلسه داشتیم، اون ها ۱۹ هزار و ۴۸۹ نفر می موندند و یکمی جملهی خبر طولانیتر می شد. اما خیلی چیزها توی این دنیا فرق میکرد...
پ.ن: رئیسپلیس راهور: پارسال ۱۹ هزار و ۴۹۰ نفر در تصادفات جان باختند که نسبت به ۸،۷ سال گذشته روند افزایشی داشتیم
@Farsna
پ.ن۲: همه اون ۱۹ هزار و ۴۸۹ نفر دیگه هم عزیز دل کسی بودند. کاش کلا صفر بود. کاش چنین عددی در هیچ گزارشی نبود.