تابستان
اول: هر انسانی، دوستان و دشمنانی دارد.در ضعیف بودن انسان همین بس که برای شناخت دشمنش باید آموزش ببیند و اگر مربیان خوبی نداشته باشد، تا وقتی خنجر تا ته توی پشتش فرو نرفته، دست از دوست داشتن دشمن یا دشمنی با دوست برنمی دارد. کاری که حتی یک بچه لاک پشت یا جوجه تیغی نابالغ هم به راحتی از همان کودکی از پسش برمیاید.
دوم: روزهای تعطیل برای ما گاهی مثل دوستانی دلسوز عمل میکنند و فرصت پیش رفت و تفکر و مطالعه را فراهم می کنند و گاهی شبیه دشمنانی کینه توز به جان ثانیه های گرانقیمت عمرمان می افتند و تا یکی یکی همه شان را تباه نکنند، دست برنمی دارند.
سوم: در روزهای تعطیل بیش از هر زمان دیگری ممکن است به اراده و عزم نجات بخش خودمان امیدوار شویم یا از بی ارادگی و ناتوانی در دوستی با خود و دلسوزی برای ثانیه هایمان، بترسیم. ما می توانیم بزرگترینِ دشمنان خودمان بشویم و قتل عمدی روزهای پربرکتی از بهترین سال های عمرمان را گردن بگیریم. قتلی که خون بهایی ندارد و حسرتش همیشگی است.