آنلاکِ لوِلهای بالاتر
توی حیاط مدرسه جلسه داشتیم. با گروه رسانه و روشنا و ترنج و هیئت و اناری. موضوعش هم روز قدس بود. هوا خیلی بهاری بود و آن طرف حیاط هم نمایشگاه کتاب بچه های روشنا منظره تازهای ساخته بود.
بچهها هم بین کلاس میآمدند آب میخوردند و هی به ما سلام میدادند. یکی از بچهها که آمد خیلی از دیدنش خوشحال شدم. آنجا که روی زمین نشسته بودم یک شاخه کاج افتاده بود. از اینها که کبوترها باهاش خانه میسازند و دو شاخه است. شبیه جناق سینه مرغ آن را به سمتش گرفتم و گفتم بیا یادم تو را فراموش بازی کنیم. خندید و خوشش آمد. توی دلم گفتم چه بکنم با سر کار گذاشتنش و کلی موقعیت تصور کردم که حواسش نیست و چیزی به دستش میدهم. بچه رفت. جلسه را ادامه دادیم.
چند روز بعد توی مدرسه رفتم که نقشههای شومم را اجرا کنم. خوب بود که یادم نرفته بود این چالش را...
اما
هرچی فکر کردم اسم و قیافه آن بچه یادم نیامد...
هر چی فکر کردم...
اصلا یادم نمیاید با کی جناق شکستم آن روز... اصلا... اوف!