آنلاکِ لوِل‌های بالاتر

توی حیاط مدرسه جلسه داشتیم. با گروه رسانه و روشنا و ترنج و هیئت و اناری. موضوعش هم روز قدس بود. هوا خیلی بهاری بود و آن طرف حیاط هم نمایشگاه کتاب بچه های روشنا منظره‌ تازه‌ای ساخته بود.

بچه‌ها هم بین کلاس می‌آمدند آب می‌خوردند و هی به ما سلام می‌دادند. یکی از بچه‌ها که آمد خیلی از دیدنش خوشحال شدم. آنجا که روی زمین نشسته بودم یک شاخه کاج افتاده بود. از این‌ها که کبوترها باهاش خانه می‌سازند و دو شاخه است. شبیه جناق سینه مرغ آن را به سمتش گرفتم و گفتم بیا یادم تو را فراموش بازی کنیم. خندید و خوشش آمد. توی دلم گفتم چه بکنم با سر کار گذاشتنش و کلی موقعیت تصور کردم که حواسش نیست و چیزی به دستش می‌دهم. بچه رفت. جلسه را ادامه دادیم.

چند روز بعد توی مدرسه رفتم که نقشه‌های شومم را اجرا کنم. خوب بود که یادم نرفته بود این چالش را...

اما

هرچی فکر کردم اسم و قیافه آن بچه یادم نیامد...

هر چی فکر کردم...

اصلا یادم نمی‌اید با کی جناق شکستم آن روز... اصلا... اوف!

فراخ گستران

به کسی که صدبار پیام میده و پول می خواد. مثلا کارش گیر چند تومن قرضه و زخمی می کنه آدم ها رو از فرط پیگیری. بعد که پول رو جور می کنی براش بهش می گی شماره کارت یا شبا بده، یه عکس می فرسته از کارتش که خودت تایپ کنی. یعنی حتی انقدر گشاده که نمی کنه 10 رقم رو تایپ کنه برات بفرسته و انتظار داره تو این کار رو بکنی... تازه عکسش هم بی کیفت و تاره... به این آدم باید چی گفت؟!

من فقط می تونم بهش فحش بدم!

از شانس

میگه والا به خدا من از وقتی با ماجده دوست شدم همه ش ما رو می بره یه جاهایی که نباید بخوابیم.

یا مشهدیم که میگه پاشید بریم حرم نصف شب.

یا اعتکافیم میگه شب نخوابید تا صبح، گعده بذارید سحری بدید!

یا تو مدرسه احیاء میگیره. میگیم برنامه چیه؟ میگه هیچی شب تا صبح نخوابیم!

نمیدونم این با خوابیدن بقیه چه مشکلی داره!😄