تفنگ پلاستیکی
در راه مدرسه به زمین چشم دوختهام و راه میروم. با سرعت و بغض. خیابان حسینی خلوت است. نفسم هم کمی بریده. مینشینم روی جدول بلندی که کنار جوی آب است. کنار پیاده رو. زیر سایه یک درخت. یک شاستی بلند جلویم پارک کرده و خلوت خوبی در این گوشه از پیاده رو برایم میسازد.
نمی دانم چقدر مینشینم.
نیم ساعت یا بیشتر...
باریکه آبی توی جوب در حال حرکت است. چشم میدوزم به آن. به مگسهای سرگردان، برگهای ریخته، یاد سکانسی از یک فیلم میافتم اشکهایم میآیند. به حرفهای پشت تلفن فکر میکنم: هرکس مانده به خاطر امام جواد مانده... تو دل همه را شکستهای. حرف هیچ کس را نمیشنوی. یادت رفته که دلسوز ما بودی... فرق میگذاری... اجازه میدهی برایت تصمیم بگیرند. یکی دو نفر را همه کاره کردهای...
غیر منصفانه است.
میدانم که بدم و بد اخلاقم اما این حرفها من را میبَرد به اسفند ۱۳۹۹ و جولانی که شیطان در دل ما داد. دیگر پایم را در برنامه تو نمیگذارمی که بعضیها گفتند و آتشی که هنوز هم لهیبش من را میسوزاند.
دلم تنگ میشود.
برای کسی که میگفت خدا خواسته اینطور باشد. تا تو این را هم بگذرانی. چون تو میتوانی... این یک مرحله جدید است.
برای کسی که دعا کرد خدا ریز ریزم کند قبل رفتن...
دوست دارم بروم همین امشب در مجمع پیام بگذارم هرکس بهتر میتواند این جا را اداره کند بسم الله...
هرکس به طریقی دل ما... حتی تو!
بلند میشوم... پشتم را میتکانم... راه میافتم سمت خانه. اولین کوچه را که میپیچم صدای تق و خندهی نازکی از بالای سرم میآید. سرم را بلند میکنم و دو بچه را میبینم که از پشت نردههای تراس از کشتنِ فرضی ام، با تفنگ پلاستیکیشان که هنوز به سمت من نشانه رفته، خوشحالاند.
دست تکان میدهم برایشان...