حال و احوال

گفتم پیام هام خیلی زیاده...

گفت مجبور نیستی همه رو جواب بدی!

گفتم حس تکبری که در جواب ندادن هست رو دوست ندارم.

گفت مهم هاش رو جواب بده فقط! پیام های حال و احوال رو جواب نده!

گفتم: پیام حال و احوال؟! ندارم که... همه ش کاره...

با تاسف نگاهم کرد.

حصار

گاهی بی اندازه دلتنگ کسی می‌شوم

که نمی‌شود سراغی از او گرفت

یا کلا کار خوبی نیست

یا در موقعیت من

یا به خاطر وضعیت او

یا با توجه به بحث ها و پیامد‌ها و نتیجه‌ها

کاش خودش خبری از خودش بدهد!

لاک غلط گیر یا قلم عفو؟

وقتی سفر سالانه باشگاه قرآنی و روضه امام جواد بیفته توی یک هفته که توش هم تولدم بوده هم یک عمل نسبتا مهم داشتم و هم دو روزش رو کامل مدرسه‌م و هم مامان و باباجون از مشهد اومدند، معنی واقعی گوریدن دست و پا به هم رو می‌تونم بفهمم.

امروز چند جا اوج گرفتم سر بچه ها و اون‌ها هم فهمیدند اوضاع خیطه سریع خودشون رو جمع کردند. کلافه شده بودم از دستشون. به خاطر ۲۵ صدم دق میدن معلم رو. تمام زنگ‌های تفریح هم اگر وایسی سوالاشون رو جواب بدی و حرف هاشون رو بشنوی تموم نمیشه. همیشه مشکلی نداشتم با این ها. ولی امروز می دیدم پیگیری ها و پیام ها داره پشت هم میاد تو گوشی و هیچ فرصتی برای جواب دادن نیست دیگه داشتم از دستشون شاکی می‌شدم.

رسیدم خونه و سریع چندتا کار ضروری رو انجام دادم و یکمی که روی روال افتاد و از اضطرار در اومد اذان شد. هی گفتم برم مسجد؟ نرم؟ تو خونه بخونم؟ دیدم نه. تنبلیه. پاشدم سریع خودم رو رسوندم مسجد و رسیدم به نماز.

رکعت دوم نماز عشا، وسط قنوت دیدم ای دل غافل! لاک غلط گیر چسبیده سر انگشتم!!

توی رودرواسی نماز رو تموم کردم و همینطوری آویزون تو اینترنت سرچ کردم: "وسط نماز لاک غلط گیر"

گفتم شاید فقها حرف های امیدوارکننده ای داشته باشند تو این زمینه. تیرم به سنگ خورد و به ضرث قاطع گفتند که برو دوباره نماز بخون...

جل و پلاسم رو جمع کردم و اومدم خونه که دوباره وضو بگیرم و حرکت از نو!

حسین زنگ زد که داره راه میفته سمت خونه. گفت دعا بفرمایید

گقتم دعا کردم خدا لاک غلط گیر کشید روش!

دلش به حالم سوخت...

- : الهی که قلم عفو بوده بر "جریمه" اعمالت!

متولدین آبان

من متولد ۴ آبان هستم

و آنها

۵ آبان!

در حالیکه خودمان را برای آمدنشان آماده می کردیم، اسرائیل به خاک ما حمله کرد. با چندین جنگنده و از آسمان عراق. ما در اوج آرامش بودیم و مردم با اضطراب به اطراف نگاه می‌کردند.

قبل و بعد از آمدنشان چند پیام پیشواز در کانال گذاشتم. روضه نزدیک بود. هنوز از گیجی بیهوشی در نیامده بودم که راهی مشهد شدم.

خیلی منتظرشان بودیم. گمان می‌کردیم ۱۰ ۱۱ تایی باشند ولی فقط ۵ تایشان به ما سلام کردند. طفلکی های خجالتی. همین که رسیدند به ما گفتند وقت زیادی نداریم. شرایط ملاقاتشان را مهیا کنید. ما اما عجله نداشتیم. حسین گفت حتما به روی چشم. اما نه به هر قیمتی و صبر کرد. آن ۵ تا مهمان گوگولی هم منتظر نشستند تا رسیدن بقیه.

ما آسوده بودیم. بقیه اضطراب داشتند. ملاقات انجام شد.

حالا آنها یک جورهایی متولد ۵ آبان هستند. هر ۵ تایشان.

با اینکه دوستشان داشتیم اما سپردیمشان به خدای دقیق و رقیق مان و راهی مشهد شدیم.

ما توی حرم بودیم و آنها در تکاپوی زنده ماندن. احتمالا تمام وقت هایی که قرآن می‌خواندیم آنها کیف می‌کردند.

مطمئنم که خوشحال بودند در تمام این چند روز. روزها را یکی یکی می شمردم تا بتوانم خبری از حالشان بگیرم.

گفتند حالشان خوب است. در بهترین حالت و بالاترین کیفیت.

وجودم از شوق دیدارشان می لرزد.

شاید هم از سرمایی که طاقتشان را طاق خواهد کرد و انتظارشان را کشدار و حوصله سر بر...

وجودم از کیفیت این اتفاق می‌لرزد.

از این همه شفافیت.

این همه خدا... همه جا خدا... به این وضوح، ... خدا...

بی‌کامینگ، صیرورت یا شدن!

نمی‌دانم از کی دیگر حسودی ام نشد

ولی شک ندارم مدت طولانی در زندگی‌ام آدم حسودی بوده‌ام.

نمی‌دانم چطور مطمئن شدم که خدا حواسش به همه چیز هست و هیچ اتفاقی جز با اراده او نمی‌افتد.

اما یادم هست که سال های طولانی از آینده و هر اتفاق ناخوشایندی در آن به خودم لرزیده‌ام.

از کی مطمئن شدم مرگ ما دقیقا عین زندگی ماست و در زمان درست و دقیق خودش از راه می رسد؟ یادم نیست.

اما مدت‌ها با ترس از مرگ زندگی کرده‌ام و رنج کشیده ام.

نمیدانم چقدر از آن وقت‌ها که کابوس از دست دادن عزیزانم را می دیدم گذشته است.

اما یقین دارم سال‌ها این بزرگترین ترس زندگی ام بوده است و لحظه‌های تلخی برایم رقم زده است.

نمی‌دانم کی کمی صبور شدم؟ کی یقین پیدا کردم؟ من اصلا نمیدانم کی بعضی چیزها به قلبم اضافه شد و بعضی پلیدی‌ها از آن رفت؟

اما یقین دارم که صبورتر شده ام و امروز یقینی دارم که آرامم می کند و ثروت‌های بزرگی در قلبم دارم و بعضی از صفات بد آزاردهنده‌ام، کمی کمتر شده اند.

این یعنی در مسیر بوده ام.

جلو رفتن قشنگ است. حتی اگر کم باشد. خوشحالم که پیش رفته ام. خوشحالم که شده‌ام.

اما چطور شد که شد؟ اگرچه حقیقتا نمی‌دانم .

اما گمان می‌کنم بخشی از آن حاصل سن است. عمر!

این یک تجارت است. جوانی‌ات را می دهی و روزگار به تو درس می دهد. حالا من چیزهای خوبی بلدم ولی دیگر نوجوان نیستم. و نوجوان ها خیلی می ترسند و از نایقینی می‌لرزند، اما خب تر و تازه اند.

چه کسی می تواند این معامله را به هم بزند. چه کسی می تواند با جرأت بگوید میخواهم ندانم و نوجوان بمانم. یا دوست دارم بدانم و این سال های تازگی و جوانی را همین الان از دست بدهم؟!

هیچ کس!

یقین دارم هیچ کس نمی‌تواند انتخاب کند آنجایی که هست، نباشد.

هردو شیرین اند و قیمتی و هر دو سخت و پر حسرت... هر دو خوبند!

اما ممکن است بگویید خیلی ها عمر می دهند و عطایی هم نمی گیرند. آخرسر نه جوانی دارند نه فهم! و این خیلی سخت و وحشتناک است.

قبول دارم.

و تنها یک جواب برایش دارم.

اگر این شدن و رفتن حاصل عمر نباشد. احتمالا تنها دلیل دیگری که برایش پیدا میکنم، رنج است.

رنج، سختی، نداشتن...

آدمیزاد یا خودش را کدحاً به خدا می رساند

یا به قیمت عمر و جوانی به او وصال می دهند

یا

به رنج و ابتلا از خط ویژه او را می برند...

وقتی اینطوری نگاهش میکنم، از همه زندگی ام راضی ام.

از همه داشته ها و نداشته هایم...

راضی‌ترین!