طناز

در حرم

اگر فرش‌های خیس، جورابهای تمیزم را سورپرایز نکنند،

اگر از سر و صدای بلندگوها بتوانم به کنجی پناه ببرم،

اگر با خادمین دم در که بی ادبانه کیف و جیبم را زیر و رو می‌کنند، دعوایم نشود،

اگر روضه‌خان چرت و پرت نگوید و دشنامی زیرلب نثارش نکنم،

یا سخنران حرفی نزند که به آوردن تپانچه بادی‌ام و خلاص کردن جماعت از دست او فکر کنم،

اگر خانم ردیف جلو، روی جانماز من ننشسته باشد و برای هر سجده مجبور نباشم چادرش را از روی مهر و سجده‌گاهم جمع کنم،

اگر کسی به من نچسبد، گرسنه نباشم، خوابم نیاید!

زیارت خوبی می‌کنم!

بعد، یک‌سری از بندگان خوب خدا به من التماس دعا در زیارت می‌گویند...

چه لطیفه‌های خنده‌داری می‌سازد این خدای طناز!

ریز ریز

بعد از یکی از روضه‌ها که خیلی بهش چسبیده بود، با همان چشم‌های اشکی، در حالی که با عجله و زودتر از بقیه باید می‌رفت، کنار کانتر آشپزخانه و نزدیک در، صورتش را به صورتم نزدیک کرد. خیلی نزدیک. جوری‌که الان وقتی فکر میکنم فقط و فقط گردی صورتش توی قاب چشمم بود و چیزی جز او را نمی دیدم. گردنش را به سمت شانه راستش کج کرده بود. روسری مشکی کمی از گردی صورتش را از من دزدیده بود. با همان گره مشهورش در زیر گردن. گفت خیلی خوب بود.

خندیدم و از فرم لبم لابد فهمید که گفتم الهی شکر...

گفت الهی ریز ریز بشی!

ریز ریز را یک جوری گفت و تاکید کرد که انگار لحن و تصویرش در قاب ذهنم حکاکی شده.

همیشه نگرانِ ناراحت کردنش بودم. زندگی عادی من، روی مخ احساساتِ خالص بود. بدون اینکه بخواهم آزرده اش می کردم. بدون اینکه برایم قابل پیش‌بینی باشد.

این را که گفت شاخکم بالا رفت. قبل از اینکه فکر کنم شاید خرابکاری دیگری...

با چنین مضمونی ادامه داد:

ریز ریزت کند در مسیر خودش و تو را خاکستر کند و خاکسترت را بسوزاند و شهید بشوی...

الهی خدا بخردت!

گریه کردیم... در آغوش هم...

پروانه

بال پروانه پشت یکی از صفحه های قرآن جیبی پنهان شده بود.

به سختی پیداش کردم. همه صفحه‌ها را گشتم. گذاشتمش لای دفترش. براش آرزو کردم که توی همین حرم و همین محرم، بال در بیاورد.

داشتم به پایان نوشته فکر میکردم که نسیم ناگهان به بال جرات پرواز داد.

- عه رفت!

هیچ کس نفهمید چه کسی رفت. اصلا آمدنش را ندیده بودند. با حسرت چشم دوختم به فرش قرمز پر نقش و نگار امام رضا که بال پروانه من روی گل هایش فرود آمده بود. گشتم. بالا و پایین! نبود...

سال‌ها بود لای قرآنم بود. چقدر با هم زیارت رفته بودیم.

غصه خوردم. کاملا فکر کردم از دستش داده ام که در همان لحظه جنبید و نجاتم داد. دستم را کاسه کردم رویش از ترس نسیم بعدی. به آرامی گرفتمش و به دفتری که باید بال صاحبش می‌شد، برش گرداندم...

وداع سختی بود.

هر دو بال بال زدیم...

اول محرم، آخرهای تیر... آخرین تیر‌ها!

نور

میگفت سرعت نور ۳۰۰ هزار کیلومتر بر ثانیه است.

یعنی نور میتونه توی یک ثانیه ۱۵۰ بار بره مشهد و برگرده!

چاره ای نیست.

مثکه باید سوار نور شیم...

تشنه

خواب دیدم سوار اتوبوس شد، ما در یک سفری شبیه اردو بودیم. دویدم طرفش و با دلتنگی بغلش کردم. گرمش بود. خسته بود اما درکم کرد. یک قمقمه از این کتابی‌ها داشت. توش آب کدری بود. گرفتم برایش شستم و تمیزش کردم‌.

شفلری که کاشته ام، پشت پنجره اتوبوس بود و چهار پنج تا شاخه جدید داده بود.

ذوق میکردم از بودنش!

ریز ریز با هم حرف می زدیم. لم داده بود، بی حال نشسته بود. مثل همیشه وقتی تازه از راه می رسید...

#فرزانه_پزشکی

پاکبان

صبح‌ها که از خواب بلند می‌شوم، همه دلخوری‌ها و ناراحتی‌هایم از دیگران از دلم پاک شده. این در مورد همه غم‌ها نیست‌! فقط در مورد گرد و غباری هست که از طرف دوست و آشنا، روی قلبم نشسته باشد.

انگار شب تا صبح فرشته کوچکی مسئول تمیز کردن لکه‌ها و خرده ریزه هاست‌. فرشته‌ای که دوستانم را خیلی دوست دارد و نمی‌خواهد چیزی از آنها در قلب من بماند.

صبح‌ها در آسوده‌ترین حالت ممکن چشم باز میکنم و فراموش میکنم چه کسی چه گفت و چه کرد!

این فراموشی، کامل و ماندگار است. باید خیلی فکر کنم تا دوباره دلخوری‌ها یادم بیایند که من هم معمولا فکر نمی‌کنم.

حالا اگر قرار باشد ناراحتی و دلخوری از چیزی را مبنای تغییر، قرار دهم، باید هر بار که میخواهم به آن تغییر فکر کنم، سعی کنم و از روی پیام‌ها و اتفاقات، آن دلخوری را به یاد بیاورم که بتوانم خودم را مجاب کنم که این تغییر قطعا باید محقق شود...

این بخش از پروژه واقعا سخت است...

شرمنده خودم و آن فرشته کوچک می‌شوم...

کاش هیچ وقت مثل حالا در چنین موقعیتی قرار نگیرم!

دلم رو شکست!

مدت‌ها بود فکر می‌کردم دیگه کسی نمی‌تونه این کار رو بکنه.

ولی متاسفانه انقدر امروز حالم بد بود که فهمیدم دلم رو شکسته.

کاش حد و حدود خودش رو می‌دونست واقعا!

این اولین بار نیست. مدت‌هاست می‌شنوم و جواب نمی‌دم تا خودش آروم شه. لگد می‌زنه و سکوت می‌کنم و وقتی دوباره بر میگرده انگار نه انگار که چیزی بوده، تحویلش می‌گیرم‌.

پارسال هم یه روزی همینقدر غمگینم کرد. وقتی بهش محبت کردم و محبتم رو دروغی خوند...

واقعا غصه خوردم. خیلی ناراحت شدم. درست مثل الان که هربار یادم می‌افته لحن و پیامش، انگار یکی چنگال تو دلم می‌چرخونه!

من از مدارا کردن باهاش خسته نشدم. اما خیلی دلم از دستش شکست. خیلی!

من اگر معلمم رو دوست داشته باشم، حتی اگر سال ها گذشته باشه. حتی اگر مدت ها با هم رفاقت کرده باشیم، باز هم معلم منه! و حرمتش رو نگه میدارم. حتی اگر اون به اندازه‌ای که من متوجهش هستم، نتونه متوجه من باشه.

به عنوان یک انسان، هزار سال دیگه هم باهاش مدارا می‌کنم. چون من یه معلمم! ولی کاش یه روزی بفهمه چقدر اذیت شدم. آدم با کسی که این همه ادعای دوست داشتنش رو داره، اینطور رفتار نمی‌کنه!

این رو نوشتم، چون سال‌ها تمرین کردم که رفتار‌های زشت دیگران رو فراموش کنم. اما امروز مطمئنم که نمی‌خوام به راحتی از روی این رفتار رد بشم. می‌خوام یادم بمونه و تلاش کنم پرونده یه نفر رو برای خودم ببندم. فکر می کنم فعلا لازمه...

متاسفم براش!

رسوا

هزار جهد بکردم

که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش

میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم

نه صبر ماند و

نه

هوشم!

آه