اشتباه

بعد از واریز آن ۱۴۰ میلیون اولیه، یکمی وارد حال و هوای حج شده بودیم اما واقعیتش، همه چیز برایم غیر جدی بود. فکر می‌کردم حالا تا دم رفتن وقت داریم برای انتخاب کاروان. منتظرِ جور شدنِ کارِ آقای چیت چیان هم بودم. خلاصه شُل بودم هنوز.

شب نیمه شعبان در مدرسه مراسم احیاء داشتیم. صبح حدود ساعت ۷ رسیدم خانه. باران شدیدی می‌بارید و هوا ابری و گرفته بود. توی آن هوا و با آن حجم خستگی فقط می‌شد خوابید.

می‌دانستم ساعت ۱۰ کاروان‌ها باز می‌شود ولی با خودم گفتم حالا قرعه کشی ایران خودرو که نیست

امروز نشد فردا ثبت‌نام می‌کنیم!

*این دقیقا چیزی بود که نباید می‌گفتم*

نشان به این نشان که ما ظهر رفتیم توی سایت و همه کاروان‌ها تقریبا پر شده بود. باز هم با نهایت خونسردی گفتیم حالا حتما این نصف کاروان‌ها بوده و باز اعلام می‌کنند. اما رسما همین‌ها بود و جز چند مورد پراکنده بعدا هیچ چیزی اعلام نکردند و رسما برق سه فاز از سرمان پرید.

دو سه هفته‌ای پیگیری کردیم تا نهایتا در تنها کاروانی که جا داشت خودمان را چپاندیم. بر خلاف همه نقشه‌هایی که برای مدینه بعد بودن و زمان حرکت و محل جلسات و درجه کاروان کشیده بودیم، هیچ چیزی شبیه خواسته‌ی ما پیش نرفت و آن خواب نوشین بامداد رحیل، ما را "مدینه قبل" کرد. در یک کاروان درجه ۳، که در تاریخ اول تا سوم خرداد باید عازم بشود و هر هفته برای جلسات کاروان تا میدان فردوسی برود...

#تسلیم

#مهمان_که_چون_و_چرا_نمی‌کند

لبیک

نمی‌دانم مقدمات این لبیک از کی چیده شد.
هر چه در تاریخ عقب می روم باز هم ردپای دیگری، کمی عقب‌تر هست که بله فلان جا فلان آرزو...

۱) اولین باری که رفتیم کربلا ذیقعده سال ۱۳۸۹ بود. سفر عجیبی بود واقعا. دیگر مثل آن تکرار نشد. وقتی برگشتیم، کمی قبل از روز #عرفه بود. روز عرفه رفتم مسجد دانشگاه تهران برای دعای عرفه. مداح، از حج گفت. قبل از آن هم خیلی آرزوی حج داشتم. او آن روز اما بیشتر هوایی ام کرد. واقعا و عاجزانه دلم از خدا خواست خانه اش را زیارت کنم... موقع برگشت، غروب عرفه و شب عید قربان، پشت موتور، نرسیده به میدان انقلاب، روبروی سینما بهمن گوشیم توی دستم ویبره کرد. پیامک از بنیاد ملی نخبگان بود: فرهیخته گرامی شما برای اعزام به سفر عمره سال ۱۳۹۰ انتخاب شده‌اید...
تا خود خانه سرم را گذاشتم پشت حسین و گریه کردم... آنقدر شوکه بودم که حتی نمی‌توانستم به حسین خبر را بگویم...
همه ش یاد آن شبی بودم که در باشگاه دانشجویان، قرعه کشی عمره دانشجویی بود و اسم من در نیامد. کارشناسی بودم. حدود سال ۸۵. از خیابان ۱۶ آذر تا انقلاب و بعد هم نواب پیاده رفتم و در تاریکی شب اشک ریختم و لبیک اللهم لبیک گفتم... دلم سوخت که نشد... حالا اما شده بود!!

۲) فروردین ۱۳۹۰، که مشرف شدیم به عمره، تازه عروس و دامادی بودیم که جز جیب خالی و دل خوش چیزی نداشتیم.
کل هزینه سفر را بنیاد به عنوان جایزه داد و ما فقط چند تا تکه لباس و حوله خریدیم. یادم هست یک شب کنار کعبه که تقریبا خلوت بود، بعد از طواف، رفتم زیر ناودان طلا، تقریبا نزدیک پرده خانه خدا و غصه مادرم را خوردم که به حج مشرف نشده‌. گریه کردم و خواستم دفعه بعدی با او بیایم!

۳) استاد چیت چیان که سال ۱۳۹۸ رفت حج واجب، برای اولین بار این گزاره که هر کس می‌رود حج تمتع حتما خیلی پولدار است در ذهن من شکست! دیدم عه. یک آدم معمولی هم توانست برود. در حالیکه جوان بود و آنچنان پولدار هم نبود... وقتی برگشت، در اولین نشست باشگاه، توانست کاری کند که دوباره بی تاب حج بشوم و بشود آرزوی اول زندگی‌ام. یک جمله اش را هرگز فراموش نمی‌کنم:
*خدا گفته این یک دستورم را گذاشته‌ام فقط برای کسانی که "می‌توانند!!!" من می‌خواهم خودم را هر طور شده مستطیع کنم ببینم خدا با مستطیع ها چه کار دارد! دوست ندارم امری از اوامر خدا باشد که من توی خطابش نباشم...کاش من راه هم بازی بدهد!*

۴) مامان که فهمید مستطیع است، افتادیم دنبالش که برای او فیش بخریم. فیش حج، روز به روز گران تر می شد. مثلا تیر ۱۴۰۱ قیمت فیش ۵۰ میلیون تومان بود و شهریور ۷۰ تومان. با پولی که از جایی طلب داشتم و قرض و قوله از حسین و بقیه به فکرم رسید یک فیش هم برای خودم بخرم... شاید سال ها بعد رفتم!
با فاصله یک ماه، وقتی پول من جور شد فیش ۸۰ تومان شده بود. شاکی بودم ولی چاره ای نبود. خریدم!

۵) غروب هشتم تیرماه ۱۴۰۲ که روز عید قربان بود، طی یک مکالمه کوتاه با استاد چیت چیان قرار گذاشتیم هر روز سوره نبأ را بخوانیم که سال بعد در چنین روزی در حج باشیم. یک گروه زدیم برای یادآوری قرائت روزانه. قرار شد اسمش هم نبأ باشد و اگر مشرف شدیم، نماینده این سوره در حج باشیم. سوره امیرالمومنین و شیعیانش!

۶) سوره نبأ، ما را مستطیع کرد.
و گرنه من هیچ وقت پس اندازم در زندگی از چندرغاز بیشتر نشده بود.
سوره نبأ، حسین را مستطیع کرد که مهریه من را ۱۶ سال بعد از ازدواجمان محقق کند و با هم عازم شویم!

سلام بر حج ۱۴۰۳ از طرف کاروان نبأ
دعا کنید باقی اعضای گروهمان هم عازم بشوند... من خیلی امیدوارم! بویژه برای استاد چیت چیان. 🥹
کاش یک کسی این مرد خدا را برای اموات و احیای خودش نایب بگیرد و او را به حج بفرستد!

شیرین

گاهی فکر میکنم آنقدر جان سخت شده‌ام که دیگر هر غمی را تاب بیاورم بعد از او

گاهی فکر میکنم آنقدر حساسم که خدا اگر بال ملخی را از من بگیرد پر پر می شوم!

دیگران از مرگ مهلت خواستند

عاشقان گویند نی نی زود باد...!

بخشی از مکالمات دو قلندر شب بیدار

یا جامع کل فوت

برای وقت‌هایی که کلی می‌دوم، کلی وقت می‌گذارم و تهش هم هیچ کس راضی نیست.

برای زمانی که هیچ خلوتی برایم نمی‌ماند، اما نزدیک ترین اطرافیانم هنوز شاکی‌اند که نیستی.

برای عیادت‌های نرفته، تسلیت‌های نگفته، تبریک‌های بیات شده، بازدید‌های پس نداده، پیام‌های بی‌جواب و همه لحظه‌هایی که قضا شده‌اند، فوت شده اند و آن کاری که باید در آنها انجام نشده است.

برای احترام به آنهایی که دوست دارند کنارشان باشم و نمی‌توانم. آنها که وقت نیازشان نرسیده‌ام. آنها که امیدشان را نا امید کرده ام.

خدای من اگر جامع کل فوت است، می‌تواند این لحظه‌های قضا شده را برگرداند یا از آنها رفع اثر کند.

می‌گفت، کنار این ذکر، اتصالی لازم است که تو را اهل بزنگاه کند. اتصالی توحیدی که کمک کند بعد از تمام نبودن ها، همان وقت که باید باشی، به دلت بیفتد. و چنان به موقع یاد کنی و سراغ بگیری که دل‌ها سپر بیاندازند و اعتراف کنند به بودنت...

سفید

من این ماه مبارک با همه وجود حس کردم "دست‌های شیطان بسته است" یعنی چه؟

بخش خوبی از تمایلاتم سر جایشان نیستند!

کاش رمضان تمام نشود...

مهمان

مثلا خواب ببینند تو خوشحالی

می‌گویی مهمان داری

و...

انتظار تمام بشود!

تمام این تصویرهای سرد و کبود تبدیل شود به یک حضور گرم

دوباره با هم دعوا کنیم

و منتِ هم را بکشیم!

و این دلتنگی کشنده را خاک کنند!

اصلا تو، هنوز من را یادت هست؟!