نمیدانم مقدمات این لبیک از کی چیده شد.
هر چه در تاریخ عقب می روم باز هم ردپای دیگری، کمی عقبتر هست که بله فلان جا فلان آرزو...
۱) اولین باری که رفتیم کربلا ذیقعده سال ۱۳۸۹ بود. سفر عجیبی بود واقعا. دیگر مثل آن تکرار نشد. وقتی برگشتیم، کمی قبل از روز #عرفه بود. روز عرفه رفتم مسجد دانشگاه تهران برای دعای عرفه. مداح، از حج گفت. قبل از آن هم خیلی آرزوی حج داشتم. او آن روز اما بیشتر هوایی ام کرد. واقعا و عاجزانه دلم از خدا خواست خانه اش را زیارت کنم... موقع برگشت، غروب عرفه و شب عید قربان، پشت موتور، نرسیده به میدان انقلاب، روبروی سینما بهمن گوشیم توی دستم ویبره کرد. پیامک از بنیاد ملی نخبگان بود: فرهیخته گرامی شما برای اعزام به سفر عمره سال ۱۳۹۰ انتخاب شدهاید...
تا خود خانه سرم را گذاشتم پشت حسین و گریه کردم... آنقدر شوکه بودم که حتی نمیتوانستم به حسین خبر را بگویم...
همه ش یاد آن شبی بودم که در باشگاه دانشجویان، قرعه کشی عمره دانشجویی بود و اسم من در نیامد. کارشناسی بودم. حدود سال ۸۵. از خیابان ۱۶ آذر تا انقلاب و بعد هم نواب پیاده رفتم و در تاریکی شب اشک ریختم و لبیک اللهم لبیک گفتم... دلم سوخت که نشد... حالا اما شده بود!!
۲) فروردین ۱۳۹۰، که مشرف شدیم به عمره، تازه عروس و دامادی بودیم که جز جیب خالی و دل خوش چیزی نداشتیم.
کل هزینه سفر را بنیاد به عنوان جایزه داد و ما فقط چند تا تکه لباس و حوله خریدیم. یادم هست یک شب کنار کعبه که تقریبا خلوت بود، بعد از طواف، رفتم زیر ناودان طلا، تقریبا نزدیک پرده خانه خدا و غصه مادرم را خوردم که به حج مشرف نشده. گریه کردم و خواستم دفعه بعدی با او بیایم!
۳) استاد چیت چیان که سال ۱۳۹۸ رفت حج واجب، برای اولین بار این گزاره که هر کس میرود حج تمتع حتما خیلی پولدار است در ذهن من شکست! دیدم عه. یک آدم معمولی هم توانست برود. در حالیکه جوان بود و آنچنان پولدار هم نبود... وقتی برگشت، در اولین نشست باشگاه، توانست کاری کند که دوباره بی تاب حج بشوم و بشود آرزوی اول زندگیام. یک جمله اش را هرگز فراموش نمیکنم:
*خدا گفته این یک دستورم را گذاشتهام فقط برای کسانی که "میتوانند!!!" من میخواهم خودم را هر طور شده مستطیع کنم ببینم خدا با مستطیع ها چه کار دارد! دوست ندارم امری از اوامر خدا باشد که من توی خطابش نباشم...کاش من راه هم بازی بدهد!*
۴) مامان که فهمید مستطیع است، افتادیم دنبالش که برای او فیش بخریم. فیش حج، روز به روز گران تر می شد. مثلا تیر ۱۴۰۱ قیمت فیش ۵۰ میلیون تومان بود و شهریور ۷۰ تومان. با پولی که از جایی طلب داشتم و قرض و قوله از حسین و بقیه به فکرم رسید یک فیش هم برای خودم بخرم... شاید سال ها بعد رفتم!
با فاصله یک ماه، وقتی پول من جور شد فیش ۸۰ تومان شده بود. شاکی بودم ولی چاره ای نبود. خریدم!
۵) غروب هشتم تیرماه ۱۴۰۲ که روز عید قربان بود، طی یک مکالمه کوتاه با استاد چیت چیان قرار گذاشتیم هر روز سوره نبأ را بخوانیم که سال بعد در چنین روزی در حج باشیم. یک گروه زدیم برای یادآوری قرائت روزانه. قرار شد اسمش هم نبأ باشد و اگر مشرف شدیم، نماینده این سوره در حج باشیم. سوره امیرالمومنین و شیعیانش!
۶) سوره نبأ، ما را مستطیع کرد.
و گرنه من هیچ وقت پس اندازم در زندگی از چندرغاز بیشتر نشده بود.
سوره نبأ، حسین را مستطیع کرد که مهریه من را ۱۶ سال بعد از ازدواجمان محقق کند و با هم عازم شویم!
سلام بر حج ۱۴۰۳ از طرف کاروان نبأ
دعا کنید باقی اعضای گروهمان هم عازم بشوند... من خیلی امیدوارم! بویژه برای استاد چیت چیان. 🥹
کاش یک کسی این مرد خدا را برای اموات و احیای خودش نایب بگیرد و او را به حج بفرستد!