خودم با تاخیر میفهمم چی میشه... چه رسد به دیگران!

یه خبر بد رو می شنوم و فکر میکنم چه خوب مقاومت کردم... بعد از دو ساعت میرم زیر سرم...

یه عکس ناراحت کننده میبینم. میگم نه اونقدر ها هم ناراحت نشدم... بعد تا شب از سردرد بالا میارم...

یه تیکه ای می شنوم، میگم بی خیال بابا، یه چیزی گفت... بعد تا مدت ها از اون موقعیت و اون آدم فرار میکنم...

وقتی حالم به طرز عجیبی بده، باید فکر کنم چند ساعت قبل چی شده بود؟! پیداش میکنم و باز از دیدنش شوکه میشم... عه! این بود اینطوری حالم رو خراب کرده بود؟! چه عجیب!!

خودم رو نمی شناسم. این خیلی بده!

امروز وسط مولودی داشتم فکر میکردم اگر پرده ها بیفته و منِ واقعی رو همه ببینند هیچ کس دیگه طرفم نمیاد! حتی خودم... چقدر لایه های پنهان دارم... میترسم خودم به خودم نارو بزنم و پدر خودم رو در بیارم!

میترسم به دست خودم هلاک شم...

به دست خودم که نمی شناسمش...

اونی که میگه ناراحت نشدم کیه؟ اونی که میره زیر سرم کیه؟ اونی که میبخشه و اونی که متنفر میشه، دو نفرند یا یکی؟!

اجرنا من النار یا مجیر...