مامان یکی از بچه ها از هفته پیش وقت گرفته بود و خیلی مصمم اومده بود باهام صحبت کنه.

گفت دخترم چطوریه؟

گفتم از همه معلم‌هاش می‌پرسید؟! گفت نه!

و شروع کرد آروم آروم اشک ریخت... فهمیدم ماجرا چیز دیگه است.

اشکش برای عاقبت به خیری بچه‌اش بود. نگران بود از ایمان دخترش و میخواست دستش رو توی دست یک رفیق واقعی بگذاره...

شرمنده اشک‌هاش شدم

چقدر لطیف بود

هدایت کردن سخته، هدایت شدن سخت تره، غصه هدایت یکی رو خوردن از همه سخت‌ها سخت تره...

یعنی خدا مادری رو که در طول سال‌های رشد بچه‌اش، اینقدر رقیق شده؛ رها میکنه با غصه هاش؟!

خدا دست این بچه رو نمی‌گیره؟!